فتحی:
(((پیشنهاد بی شرمانه )))روزی کتاب خواهد شد...
روزی که نه زود است و نه دیر...
ودر سپیده دم خداوندی...
تقدیم به تو خواهد شد
-(( مرد آینه ای ))
اولین بار با لباسی فاخر و قامتی مغرور به درب خانه تو آمدم ...
ولی درب را باز نکردی.
فقط صدای نازنین تو بود که میگفت:
این درب برای مرد آینه ای باز خواهد شد.
اونروز ((آینه)) واژه ی غریبی برای مرد بدون سرمایه بود.
خوب یادمه گفتی: میتونی از لحظه های خود شکستن آینه بگیری.
میخواستم قید تورو بزنم ولی انگار دخیل درگاهت شده بودم.
چاره ای نبود...
اینجا صحبت از زور بازو نبود...
اینجا صحبت از آینه بود.
ناامید و ناتوان سر به کوه و بیابان گذاشتم...
روزهای طولانی و شبهای وحشتناک بی کسی ...
اشکهایم را سرازیر میکرد.
هر قطره تبدیل به سنگریزه های بلوری میشد....
و من اونارو کوله بار سفرم میکردم.

انگار جغرافیای دنیای من به گونه ای مهندسی شده بود...
که تمام راههای آن به خانه تو میرسید.
گذشته ها گذشته.............
امشب با لباسهای زخم خورده و قامتی افتاده به خانه تو رسیدم...
نمیدانم مرا چه خواهی نامید...؟
پروردگارا...
حالا من یک کوه آینه ای دارم...
یا درب را بازکن...
یا...
کوه را بشکن...